زمین مال منست..

من یه زنم. یه زن عادی.

پسردایی کوچولوم تازه 3سالش شده.

بعضی وقتا گیج میزنه و به من میگه مامان.

من عاشق اون لحظه هام.

منم مث بیشتر آدمای دنیا شبا می خوابم و روزا بیدارم.

و چای رو بیشتر از بقیه نوشیدنی ها  دوس دارم.

جزئی از اکثریت بودن بهم آرامش میده.

احساس میکنم تو این دنیا تنها نیستم.

حتی وقتایی که به شدت احساس تنهایی میکنم

+ تاريخ شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده آهـــــــو نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ نويسنده آهـــــــو نظرات ()

اول از همه اینو بگم که من میخواستم وبلاگ نویسی رو بذارم کنار و قرار بود این آپ آخرین آپم باشه ، اما تصمیمم عوض شد و همچنان باید منو تحمل کنیننیشخند

خب بیخیال!

صبح مامانم کارتن کتاب هام رو از انباری آورده بود بالا 1 ساعت پیش بازش کردم و کتاب دفتر هایی رو که میخواستم رو آوردم بیرون (وسط اتاق) بعد کتاب دفتر های تو کمدم رو ریختم وسط اتاق که ببینم کدوم رو میخوام و کدوم رو نمیخوام !
الان یه ساعته دارم با این کتاب دفتر های بیچاره کشتی میگیرم ، مگه جمع میشه ؟!؟!
همش همین وسط ولو مونده
یه دونه میزنم تو سر خودم یه دونه تو سر این کتاب های بد بخت
همه ی اینا به کنار ! وقتی میبینم این همه کتاب رو من باید تا آخر تابستون تموم کنم گریه ام میگیره
تو عمرم انقدر احساس درماندگی نکرده بودم بمیرم واسه خودم
الان هم کلی درس دارم!! آخه بگو توی ماه رمضون چه وقته کلاس تابستونی رفتن بود!!هان!!؟

نمیدونم چرا انقدر بی انگیزه شدم ! نه حوصله نوشتن دارم و نه حوصله ی کامنت گذاشتن!میام چند تا وبلاگ رو باز میکنم و میخونم اما خوشم نمیاد با بی حالی کامنت بذارم ، واسه همین هیچی نمیگم!

فعلا!

+ تاريخ جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده آهـــــــو نظرات ()

تا حالا بین پست هام انقدر فاصله نیفتاده بود اما این دفعه سه روز که مسافرت بودم و یه مدتش هم حوصله ی نت و وبلاگم رو نداشتم..اما الان حالم بهتره ..

ما همیشه کمترین مدت مسافرت رفتنمون 1 هفته بود اما امسال به خاطر کلاس های من همش باید 2-3 روزه بریم مسافرت

ساعت 11:30شب ٢شنبه مامانم گفت فردا بریم مسافرت ! من گفتم کجا بریم؟ گفت نمیدونم میخواین بریم همدان ! من داشتم فکر میکردم که بریم یا نه ! دوباره مامانم گفت میتونیم هم فردا با حمیدینا(عموی من) بریم خوانسار یه شب میمونیم بعد میریم اصفهان ! من و بابام هم گفتیم باشه (آرمان هم خواب بود) تا ما تصمیم هامون رو بگیریم ساعت 10 دقیقه به 12 شده بود بابام زنگ زد به عموم (بیچاره رو از خواب بیدار کرد) گفت شما ساعت چند میخواین برین؟ عموم هم گفت 3:30 !!!!!! بابام گفت خب یه کم دیرتر برین که ما هم بیایم عموم هم گفت خب شما ساعت 5 جلوی در خونه ما باشین ! (حالا از خونه ما تا خونه ی عموم نیم ساعت فاصله اس)
ما هم شروع کردیم به جمع کردن وسایل و ... ساعت 1:30 خوابیدم و ساعت 3:30 مامانم بیدارم کرد گفت پاشو کارهات رو بکن زود تر میریم (حالا من به خاطر بیخوابی ترجیح میدادم از خیر مسافرت بگذرم) خلاصه دیگه مسافرت حول حولی ما اینجوری شد
عموم یه پسر داره همسن و سال آرمانه جفتشون هم شر و شیطونن اما خدا رو شکر جفتشون رفتن تو ماشین عموم و من راحت رو صندلی عقب دراز کشیدم (من تو ماشین و قطار و هر چیزی که تکون بخوره خوابم نمیبره)

تا حالا نرفته بودم اصفهان اما این دفعه که رفتم خیلی خوشم اومد
خیلی قشنگ بود
همه ی جاهای دیدنیش یه طرف ! حموم علیقلی آقا هم یه طرف !
من خودم تا حالا حموم عمومی ندیده بودم
خیلی برام جالب بود
اون مجسمه هاش هم که تو سربینه گذاشته بودن خیلی قشنگ و دیدنی بود
دلم میخواد دوباره برم ببینمشون

با اینکه اصفهان خیلی خوش گذشت اما من اگه شمال نرم یعنی مسافرت نرفتم
اما اون رو گذاشتیم واسه 20 شهریور که کلاس هام تعطیل میشه که 10 روز بمونیم
مامانمینا هم میخوان برن مشهد اما من شاید باهاشون نرم
کرج هم میخوان برن اما بازم شاید من باهاشون نرم
حالا اینا بستگی به این داره که بابام میذاره من چند روز خونه تنها باشم یا نه !!
من که از خدامه خونه تنها باشم ... کلی آتیش میسوزونمالبته اگه مث مکه رفتنشون نباشه و مجبور نشم برم خونه خاله.

خب دیگه اینجوریا بود..

فعلاقلب..

+ تاريخ شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده آهـــــــو نظرات ()

;